|
|
|
|
|
یاد دارم که درآن روز عجیب آسمان آبی بود شادمان بادکنک آبی را نخ به آن بسته رهایش کردم در صعودش دیدم یک نفر نخ را چید وبادکنک بالارفت وبالارفت ومن گریستم وگریستم بادکنک آسمان آبی را بوسید ومن خندیدم وخندیدم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:25 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
دل تنگ برای اصالت خاک و دل آزرده از فرش های رنگارنگ چون پروانه ای در دست وزغ خود را میان نقشهای قالی گم می کنم دیوارها بی رحمانه بی رحمند وپنجرهها سرسختانه سرسخت من اینجا پر از فریاد دارم از بی صدایی می میرم در این قوطی کبریتهای بلند کسی مرا نمی شنود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:13 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
من در آماج هزاران لبخند قبله گاه فلش مبهم نفرین گشتم ودر امواج صدای تردید گمشده در شبهی ساکن ودیرین گشتم روزنی از پس آن ابر سیاه قطره نوری نچکاند در همان روز که من در سیاهی تنم گم گشتم از همان روز این من در خود بیخودی ام گم گشته |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:1 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
آن چشمه ام که تنها در این کویر خشکید خشکیدن مرا هم جزمن کسی نمی دید همرنگ این جماعت گشتم کویر تنها زیرا نمی پسندم باشم غریب و رسوا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:55 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
خنده ی شاد کودکی هستم که در نسیم ذرات پیکر قاصدکی فوت می کند اما صدای زجه ی قاصدک لا به لای باد خود را میان خنده ی من اسیر می کند این را به رسم قدیمی تقدیر می کند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:42 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
گذشته تاریکم را با کور سوی فانوس اکنون روشن می سازم و آینده ام را!!! آینده را نمی دانم آیا فتیله ی امروز من آنقدر سوخت خواهد داشت که آینده ام را نورانی کند!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:2 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت پلک از ترس دیدن چشم من سنگر گرفته کشتی امیدم انگار روی گل لنگر گرفته قلب من اینبار گویی فتنه ای در سر گرفته دستها یم بی اراده رو به من خنجر گرفته..... (سار) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:48 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
با گریه پیشم آمد با خنده گفتم او را عاشق نمی شوم من باتار نزدم آمد من گفتمش به اکراه شاعر نمی شوم من صد بار آمدورفت هر بار گفتم اورا طالب نمی شوم من امروز عکس او را صد بار بوسه کردم خندید و من برایش صد بار گریه کردم صد شعر گفتم و او تاری نزد برایم صدها ترانه خواندم سازی نزد برایم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
آی بنشسته خموش حرف دارد قلبی پنبه پر کرده به گوش درد داردمردی
گوشه ای ازدنیا یک نفر می گرید یک نفر می نالد یک نفر می بازد آی بنشسته خموش خانه ای می سوزد کودکی می میرد مادری می ماند پرده بردارازدل پنبه بردارازگوش یک شتابی قدمی لحظه ای را تو بکوش هان بنشسته چرا ایستا باش و رسا جیغ باش و فریاد زندگی باش و نوا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:29 توسط سار
|
|
||
|
|
|
|
|
به صمیمیت کودکان می اندیشم به این فرشتگان یکرنگ که گاه از یکرنگی اشان وحشت میکنم یادم نیست از چه زمان رنگ شدیم و این همه لکه ی رنگین از کجا آمد لعنت بر این نقاش نماهای ناشی و لعنت بر این آبرنگهای دروغین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:11 توسط سار
|
|
||